تبليغاتX
آبی تراز آسمون
همه جا پر شده از آدمای هرزه..........

آدم که نه حیوون.....

که فقط به شکم و زیر شکم فکر می کنن....

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.....

متاسفم برای خودم....

تموم شد دیگه نمی نویسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 21:58  توسط رامین | 

یادت باشد....

 

این طریق که به سبب دو راهی از هم گسسته...

 

از آن سو به هم می پیوندد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:20  توسط رامین | 
ابلیس عاشق خدا بود

و غیر خدا هیچکس دیگری را نمی دید....

خدا عاشق آدم بود

و غیر آدم هیچکس دیگری را نمی دید...

آدم عاشق حوا بود

و غیر حوا هیچکس دیگری را نمی دید...

 و....

و حسادت بود که میان آنها حکم می راند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 21:46  توسط رامین | 
خیلی خودمونی بگو:

 

عیب من چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:35  توسط رامین | 

وقتی چیزی به وفور باشد...

شاید قدر آن را ندانی...به او فکر نمی کنی...

شاید از او گاهی بدت بیاید...ولی عمیقا دوستش داری...

ولی وقتی از دستش می دهی...تازه قدر آن را می فهمی...

ولی دیگر از دستش داده ای...

ولی مزیت یا عیب انسان هاست که زود فراموش می کنند...

و من تو را و هر چه از قبل بود را فراموش کردم...به همین راحتی...

پس دیگه نه به تو و نه به غیر تو فکر نمی کنم....

ر ا م ی ن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 13:31  توسط رامین | 
بر اساس داستانی از خودم:

آخرین صدایی که تو گوشمه

صدای کش کش پاهای منه

توی راهروهای ناتموم و پرت

روی دستام دوتا قـفـل آهنه

همدم تـنهایـیـای من فـقـط

تیکه پاره های عکس یه زنه

خاطره ها که دیگه جای خود

کتک کاری ده نفرومن یه تنه

ظـهـرای داغ کـوچـــــمــــون

مــزه ی آب گــوشــت نــنــه

رنــگ چـشـــمای فـریـبـاش

که نگاهش دل ازجامی کنه

هـمـیـنـا تـو یــــــادمـه          توی لحظه های منگ

صدای کش کش پاهام           توی راهروهای تـنـگ

بـغـض ســـر خــورده ی مـن بود

که تو دستام داره ضربه می زنه

هــمه چی یــهــو تـمـوم شد...

صــدای گــریه و آه و شــیـونــه

آخریـن مـزه ای که تــو یــادمــه

مـزه ی بی مزه ی یه جرعه آبه

هــــــــنــــــــوزم بـــاور نــــدارم

هــــــــنــــــــوزم مـثـه یه خوابه

داره آفــــــتــــــاب مــــی زنـــه

سهم من فقط طنابه٬یه طنابه.... 

ر ا م ي ن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:16  توسط رامین | 

امروز 12 بهمن

و روز تولد کسی که تا چند سال پيش تا همديگرو می ديديم دعوامون می شد، ولی حالا برام خيلی عزيز و دوست داشتنی...

و حالا روز ميلاد 18 سالگی اونه....

پس با تموم وجود

تولدت مبارک

مژگان.............

( قسمت قرمز رنگ با صدای بلنده)

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 1:39  توسط رامین | 

از این بازی جالب منم دعوت شدم:

خوب اولش اینکه من خیلی  شیطون بودم  و دوست داشتم همه چیزو از هم واکنم و تجربه کنم...به قول پسر خالم میگه همیشه بچه که بودم وارد جایی که می شدم میگفتن: وای را مین اومد....

1- یادم یه دفه از رویا خیلی عـصبانی شدم و وسیله ی شکل دادن به گِل رویا رو کردم زیر مبل(توی گونی زیر مبل)تا چند سالم اونجا بود..../ یه دفه هم سی دی من علی بردم پیست اسکیت(بدون اجازه)بعد کیفو کلا دزدیدند....

2- از ماکارونی و عدس پلو و مزه ی نارگیل متنفرم....

3- همه رو دوست دارم...واقعا کم پیش میاد از کسی بدم بیاد...یا بخوام بدشو بگم...و شاید این باعث مشکل شده گاهی...

ولی از بعضیام تو فامیل خیلی خوشم میاد که واقعا دوسشون دارم....در هر حالت....

4- یه دفه تو برنج رویا که رفت بیرون اتاق و برگرده...آب کله پاچه ریختم و نفهمید..../

یواشکی با رویا و فرح و نیلو تمام لواشکاییخچال زیر زمین بابابزرگ اینا رو خوردیم که بابا بزرگ خیلی ناراحت شد که چرا بی اجازه....

5- اون وقتا که تلفنا شماره نمی انداخت، خیلی مزاحم می شدم...یه بار انقدر مزاحم زن دایی ولی الله شدم که گفت زنگ می زنم مخابرات شکایت می کنم....

6- یه سال که دایی مرتضی اینا رفته بودن مسافرت من یه بسته ترقه که مال نادر بود و تو ویترینشون بود ورداشتم و همه رو زدم البته بعدا کلی ترقه جاش دادم به نادر....

7- یه دفه (فقط یه دفه )به مامان گفتم کلاس اضافه دارم و بعد با دوستام رفتیم و قهوه خونه و قلیون کشیدیم../

تی شرت مشکی نایک رو خودم خریدم و گفتم دوستام برام خریدن....

8- یه دفه تو زیر زمین خاله اینا با فرهاد و فرح و رویا گونی برنج و پاره کردیم و تو کل زیر زمین پاشیدیم.../یه بار دیگم تو زیر زمین حاله اینا داشتم می چرخیدم...یه پلاستیک کشک دیدم ...برداشتم و لیس زدم...مزه ی بدی داشت...بعد فهمیدم سفید آب بوده....

9- همیشه تو مدرسه به بچه های ضعیف تر زور گفتم و با اونا که قوی تر بودن رفیق شدم و به ضعیف ترا زور گفتم...تو دوران راهنمایی همیشه مامانم تو مدرسه بود...واسه اذیت کردنام...ولی تو دبیرستان خیلی آروم شدم...

10 – چند روز پیش که واسه رویا رفته بودم روغن برزک بخرم...پول اضافی اومد منم یه اسپری رنگ واسه خودم خریدم.....

 خوب منم شیرین و نازنین و بهزاد و پری دخت دعوت می کنم....  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 2:31  توسط رامین | 
هر هفته به سوال:

اگه یه تیکه ابر داشتی باهاش چیکار می کردی...؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 13:39  توسط رامین | 
چی شد تا میای دور و برتو نگا کنی یه دسته برگه دستت میدن بچسبونی به دیوار:

یک سال گذشت...

واقعا یکسال گذشت...انگار همین دیروز بود که فرداش امتحان عربی داشتم و کلی خونده بودم...انگار همین دیروز بود که با صدای جیغ رویا از خواب پریدم و تا چند لحظه گیج بودم....

چی شده... گوشی تلفن از سر میز داره تاب میخوره...چی شده؟...الو الو...هیچ صدایی نمیاد...رویا چی شده ...مامان بزرگ و بردن دکتر که ...

صدای سوت غریبی تو گوشم پیچید ...پاهام سست شد و یه چیزی تو دلم پایین افتاد...نمی دونم یادم نیست گریه کردم یا نه... ولی یادم وقتی وارد خونه ی بابابزرگ شدم همه جا سیاه بود...

انگار همین دیروز بود که نصفه شب صدای گریه ی بابابزرگم می شنیدم که داره هق هق می کنه...

انگار همین دیروز بود که روز سوم عمو حسین اومده بود...

حالش خوب بود...............

انگار همین دیروز بود که روز هفتم ظهر عمه زنگ زد به پریسا که حال عمو خوب نیست...

انگار همین دیروز بود که با علی از بیرون اومدیم خونه بابابزرگ و مامانم و زنای دیگه تو اتاق و پریسا گوشه ی اتاق داره گریه می کنه...

میگم چی شده...پسر خالم میگه باید برین تهران...

بازم انگار اون سوت غریب...نمی خواستم باور کنم...بازم پاهام سست شده...

بابا نبود...وقتی وارد شد تو راهرو اولین نفر بابابزرگم بود که دیدش...

بابام مثله من پاهاش سست شد و نشست روی زمین...دیگه تحمل ندارم حاجی...

تا حالا گریه ی بابامو ندیده بودم...

خیلی سخته مرگ خاله و برادر تو یه هفته...

انگار همین دیروز بود که تهران هرکی وارد خونه ی عمو می شد انگار داغ دلا تازه می شد و صدای گریه ها بلند می شد...چقدر از این لحظه متنفرم...انگار کسی چنگم می زنه...

چه سالی بو سال ۸۴....

چه ماهی بو ماه دی...

چه روزای بدی بود۲۵،۱۹....

حالا فقط یه مراسم یاد بود واسه خاطره ها و یادآوری لحظه هایی که در کنارمون بودن و قدرشون ندونستیم....

ر ا م ی ن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 22:11  توسط رامین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ببین آسمون چقدر پاکه...
چقدر زلاله...هیچی رو به دلش نمی گیره...
غم ها و حرفای بقیه مثه ابرا زود رد میشن....
وقتی ناراحت باشه اینقدر می باره تا سبک بشه...
ولی من از آسمونم آبی ترم.....

نوشته های پیشین
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
آرشیو موضوعی
شعر و ترانه
سوال هفته...
دست نوشته ها
تولدت مبارک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM